گادامر
هانس گئورگ گادامر در سال 1900م در شهر برسلاو در جنوب غربي لهستان به دنيا آمد. بعد به آلمان رفت. براي خواندن فلسفه شاگردي هايدگر را پذيرفت. پس از مدتي به لايپزيك رفت. در سال 1947م به آلمان بازگشت. در سال 1947 شهرت فراواني يافت. پاياننامهاش درباره ديالكتيك افلاطون بود. كتاب حقيقت و روش را در سال 1960م منتشر كرد. گادامر در اين كتاب از نظريات هايدگر براي استفاده به صورت ابزار براي توليد روش استفاده كرد.آثار گادامر عمدتاً در جهت بسط و توسعه آراي هايدگر در مبحث هستي و زمان بوده است. او بيش از هر انديشمند ديگري براي بازفهمي هرمنوتيك هايدگري كوشش به انجام رسانيده است. البته در همين زمان ژاك دريدا فلسفه هايدگر را به نحو بديعي تعقيب نموده و به گسترش آن همت ورزيده است. امّا توجه دريدا بيشتر متوجه آثار متأخر و ضدمتافيزيكي هايدگر است، حاليكه گادامر تحت تأثير تفكر دورهي اول هايدگر، يعني هستيشناسي بنيادين و پديدارشناسيك هرمنوتيكي به كاويدن و بسط دادن آراي او پرداخته است.[1]
انديشههاي گئورگ گادامر
انگيزه اصلي گادامر از نگارش كتاب حقيقت و روش همانند ديلتاي طرح روششناسي نيست بلكه گادامر درصدد بود تا جايگاه فهم را در علوم انساني و به طور كل علوم پيدا كند. بنابراين گادامر پا را فراتر از روش ميگذارد و به جنبه فلسفي قضيه توجه دارد. از ميان نظرات گادامر دو برداشت امكانپذير است: 1- روشهاي علوم طبيعي بر رشتههاي هرمنوتيكي تحميل شدهاند؛ 2- شلاير ماخر و ديلتاي با بازگشت به نيت مؤلف به خط رفتهاند. اينكه هدف مؤلف از نگارش متن چه بوده وظيفه تأويلكننده نيست. او همانند ديلتاي به روشمند بودن هرمنوتيك نمينگرد. بلكه از منظر او هرمنوتيك فراتر از روش بعد فلسفي دارد.اصولاً گادامر به بحث روش بدبين است. او به جاي روش تاريخ را جايگزين كرده است. ديدگاه ضد روشي گادامر امر تقابلي است با پوزيتويستها كه درصدد بودند تا براي علوم روشي ثابت بيابند. او روش استقرايي را كه جان استوارت ميل پيشنهاد ميدهد را نميپسندد. زيرا معتقد است اگر قرار باشد همه علوم را از دريچه روش استقرايي بنگريم به درك درستي نميرسيم.
گادامر همانند هايدگر با اين سؤال آغاز ميكند كه اصولاً فهم چگونه پديد ميآيد؟ گادامر بنا بر نظريه دازاين هايدگر مطرح ميكند كه فهم بشري حاصل يك فرآيند است. اين فهم در يك فرآيند تاريخي ميتواند تحت تأثير عوامل و عناصر متعددي شكل گيرد كه ذهن فاعلشناسا تنها يكي از اين اجزاي فرآيند است. بر خلاف انديشمندان مدرن كه معتقد بودند ذهن آدمي به معنا كل است، گادامر معتقد است كه علوم انساني از يك نظم پريشان برخوردار است كه نميتوان با روش به يك نتيجه واحد دست يافت.
از ديد او خلق يك اثر هنري ميتواند بيانگر دگرگونيهاي روحي و عاطفي خالق آن اثر باشد. اين احساس را نميتوان از راه علمي به دست آورد. تفاوت هرمنوتيك گادامر با هرمنوتيك ديلتاي در اينجا نمود مييابد. هرمنوتيك ديلتاي تفهمي است امّا هرمنوتيك گادامر هستيشناسي و زبانشناسي است. گادامر براي درك علوم انساني از واژه حس مشترك ياد ميكند. منظور از آن حس مشترك آن توانايي و همگاني است كه به مثابه قوه و شعور جمعي و عرفي در ميان توده مردم مورد بهرهبرداري قرار ميگيرد. اين حس مشترك در همه انسانها وجود دارد. امّا اين حس به دليل تفاوتهاي انسانها با هم متفاوت است. در اينجا تجربي آدمي به صورت ديالكتيك عمل ميكنند. تجربه پيوسته تكرار ميشود و هيچكس نميتواند ما را از آن نجات دهد. تجربه حقيقي تجربهي تاريخمندي خود آدمي است كه به آن تجربه هرمنوتيك ميگويد. در هرمنوتيك اين ميراث بايد به تجربه درآيد. آدمي در مقام تجربهاي ذاتاً زباني حتي در عين قرار گرفتن در اين ميراث به فهم آن ميرسد. وي معتقد است كه به ديلتاي ما نبايد متن پيشروي خود را بيان زندگي بناميم. ديالكتيك گادامر به ديالكتيك سقراط و افلاطون نزديكتر است يا ديالكتيك هگل و انديشمندان عصر مدرن. در ديالكتيك عصر حاضر ذهن به عنوان فاعلشناسا قرار ميگيرد. ديالكتيك او بيشتر جنبه پديدارشناختي هايدگر را داراست كه به شي رخصت ظاهر شدن را ميدهد.
نظريه امتزاج افقها
گادامر معتقد به تلاقي دو افق است: 1- افق معنايي متن؛ 2- افق معنايي مفسر يا تأويلكننده. يعني افق زمان نوشتن متن و افق زمان خواندن يا تفسير و تأويل متن (افق گذشته و افق حاضر) است كه در زمان تأويل چارهاي از در هم شدن اين دو افق نيست. افق امروز، ثابت و ايستا نيست، بلكه افقي است دگرگونيپذير و متحول و در طريق تكامل.[2]
تئوري افق كه اهميت بنيادين در هرمنوتيك گادامر دارد، ريشه در فلسفه هوسرل داشته و از انديشه «زيست جهان» هوسرلي برگرفته شده است. انديشه گادامر از فهم هرمنوتيكي با تحليل منطق مكالمه و نظريه افق آغاز ميگردد. پديدهي گفتوگو در تأملات او نقش محوري دارد. اين پديده بر رابطه من- تو استوار است. رابطه فوق گذار از رابطه معرفتشناسانه ميان ذهن و عين هرمنوتيك دوره رمانتيك است.
از ديدگاه كادامر مكالمه ميان دو افق متن و تأويلكننده، مستلزم ادغام دو افق گذشته و حاضر است، گذشته به مؤلف و متن تعلق دارد و حاضر به مفسر و تفسير. اين ادغام ميتواند از عصري شدن محض تفسير كاسته و در توجه با سنت و افق معنايي زمان نوشتاري متن، حاصل آيد. به اين اعتبار، تأويل و تفسير درست زماني به دست ميآيد كه همخوان با زيست جهان مؤلف و متن باشد.[3] مراد گادامر از اين اصطلاح تركيب فهم متن يا واقعهاي تاريخي در پيوند با موقعيت و شرايط مفسر است به نحوي كه ديگر معناي گوهري يا قصدي متن و مؤلف متفاوت از معنايي كه تأويلكننده از متن دريافت ميكند نخواهد بود.[4]گادامر با آشنايي از تفكرات فلسفي هايدگر و مباحث روششناسي ديلتاي و شلاير ماخر طرحي تازه در باب هرمنوتيك درانداخت. اگرچه بعدها نظريات گادامر توسط منتقداني نظير توماس هابز و ريكور مورد نقد و بررسي قرار گرفت، ليكن مكتب هرمنوتيك در ادامه راه پرپيچ و خم خود، نظريات و آراي گادامر را سرلوحه خود قرار داده و امروزه نيز نظرياتش طرفداران بيشماري دارد.
[1]. براي اطلاع بيشتر از زندگاني گادامر رك: پورحسن، همان، ص 262 به بعد.
[2]. قاسم پورحسن، ص 265.
[3]. قاسم پورحسن، ص 271.
[4]. همان، ص 273.
