تبليغاتX
یادداشتهای تاریخی فاطمه رستمی - در باب هرمنوتيك 2

ديلتاي

پس از درگذشت شلاير ماخر در سال 1834م طرح توسعه‌ي علم هرمنوتيك عام رفته رفته سستي گرفت. امّا پس از چندي فيلسوفي ديگر به نام ويلهلم ديلتاي (1833- 1911م) ادامه‌دهنده شلاير ماخر شد. ديلتاي در روي‌آوري به علم هرمنوتيك در دهه‌ي 1890م قاطعانه مصمم به فراتر رفتن از گرايش روان‌شناختي‌سازي شلاير ماخر بود.

ويلهلم ديلتاي شيفته شلاير ماخر بود و زندگي‌نامه بسيار مفصلي درباره‌ي او با عنوان زندگي شلاير ماخر نوشت. وي نقطه تقابل مكتب تحصيلي بود كه گزاره‌هاي علوم انساني را فاقد معنا معرفي مي‌كردند.

تحصلي‌ها، معيار معناداري گذاره‌ها را آزمون‌پذيري مي‌دانستند و دانش‌هاي انساني مانند تاريخ را به دليل عدم امكان آزمون در آن‌ها، فاقد ارزش علمي مي‌شمردند. امّا نظر ديلتاي سواي اين نظرات بود. آراي ديلتاي همانند شلاير ماخر تحت تأثير رمانسيسم بود. تنها تفاوت ديلتاي با شلاير ماخر در بحث روش بود. به اين‌گونه كه ديلتاي در مباحث خود به دنبال روش مي‌گشت، امّا شلاير ماخر بر روش تأكيدي نداشت.

برخي معتقدند كه ديلتاي ادامه‌دهنده ايده‌آليسم انتقادي كانت است.

 

انديشه‌هاي ويلهلم ديلتاي

ديلتاي مبدأ روش در مباحث هرمنوتيك است. تا اين زمان كسي به مانند وي بر روي روش تأكيد نداشت. روشي كه ديلتاي براي فهم متون در پيش گرفت برگرفته از آراي ماركس وبر بود. به گونه‌اي كه ديلتاي معتقد بود براي درك متون مي‌بايست به زمان مؤلف بازگشت و از طريق تفهم به درك و تأويل متن پرداخت.

ديلتاي عموماً اين روش را براي درك رشته‌هاي علوم انساني سودمند مي‌داند. ديلتاي دو مسأله متن و نيت و تمايز علوم انساني و علوم طبيعي را اساس تأملات هرمنوتيكي خود قرار داد. نوشته‌هاي ديلتاي بر اين نكته تأكيد مي‌ورزند كه دو شيوه انديشيدن درباره‌ي دانش هرمنوتيك وجود دارد: نخست شيوه انديشيدن حوزه‌اي و خاص و دوم خوانشي عام و كلي. شلاير ماخر نماينده‌ي نخستين شيوه و ديلتاي متفكر شيوه‌ي دوم است.[1]

هرمنوتيك ديلتاي آشكار بر تمايز بين روش‌هاي علوم انساني با روش‌هاي علوم طبيعي تكيه مي‌كند. تحصلي‌ها كه معتقد به اصالت علوم تجربي بوده و علوم انساني را فاقد اعتبار مي‌دانستند معتقد بودند كه علوم انساني فاقد روش است. ديلتاي در انتقاد اين منتقدان معتقد بود كه علوم انساني داراي روش هستند امّا روش اين گروه از جنبش روش علوم طبيعي نيست. روش خاص علوم انساني فهميدن است.[2] چون در علوم انساني قوانين و قواعد قطعي وجود ندارد و بايد كنش‌هاي عاملان حوادث را فهم كرد، لذا حوادث انساني بر خلاف طبيعي، درون و باطني دارند كه قابليت فهم را داراست. از ديدگاه ديلتاي روش درست در علوم اجتماعي تأويل است. ما در علوم انساني با فهم سروكار داريم و در علوم طبيعي با تبيين و توصيف. تمامي علوم تاريخي و انساني به گونه‌اي ژرف با مسأله‌اي تأويل گفته‌ها و نوشته‌هاي انساني روبر هستند.

انسان هستنده‌اي تاريخي است و با سنت، زبان و فرهنگ خود كه به گونه‌اي تاريخي شكل گرفته‌اند، و به او منتقل شده‌اند، مي‌زيد. از اين رو، تأويل كنش و متن، به معناي كوشش در شناسايي بازمانده‌هاي زندگي و انديشه سنتي ديگراني نيز هست كه هر چند ديگر زنده نيستند، امّا تأثيرهايي بر زندگي امروز نهاده‌اند. دشواري كار اين‌جاست كه براي فهميدن انسان بايد انسان بود و اين نيز به معناي زيستن در مختصات فرهنگي و فكري خاصي است كه مُهر خود را بر انديشه و روش پژوهش مي‌زنند. اين نكته‌ي آخر، بيان شكل ديگري از همان «دور هرمنوتيكي» است. هر كس براي فهم ديگري بايد بتواند كه خود را در افق فكري و فرهنگي او جاي دهد.[3]

در يك كلام ديلتاي را مي‌بايست مبدأ روش‌شناسي هرمنوتيك دانست. هر چند ديلتاي به پيچيدگي حيات باور دارد و پويايي حيات دروني انسان را تابع معيارهاي علي و انعطاف‌ناپذير تفكر كمي مي‌داند، ولي در عين حال تصور ساده از انسان و حيات انساني دارد و او را مولود جبري تاريخ مي‌شمارد. با اين وجود نظريه ديلتاي داراي انتقاداتي نيز هست كه در ذيل به آن اشاره مي‌كنم.

ساده‌انگاري در باب هويت آدمي اولين بحران هرمنوتيك ديلتاي محسوب مي‌شود. از سوي ديگر، او براي معنا بخشيدن به علوم انساني دست به دامان هرمنوتيك مي‌شود و روش را معيار معناداري دانش معرفي مي‌كند. امّا آيا اين يك ضابطه مقبول است؟ هرمنوتيك او نيز گرفتار دايره شناخت از طريق شناخت خود و شناخت خود از طريق شناخت ديگران مي‌شود و در اين دايره سرگردان است.

با همه اين تفاسير ديلتاي طرح علم هرمنوتيك عام را تجديد كرد و به نحو مهمي آن را پيشرفت داد. او آن را در افق تاريخمندي قرار داد، افقي كه در آن نتيجتاً تحول مهمي روي داده است. او مباني تفكر هايدگر در باب زمانمندي معرفت به نفس را گذاشت. شايد بتوان او را به شايستگي پدر مسأله‌زايي هرمنوتيكي معاصر محسوب كرد.

 



[1]. قاسم پورحسن، ص 229.

[2]. همان، ص 230.

[3]. بابك احمدي، ص 79.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 12:19 | لینک  |