چند صباحی است که پست جدیدی وارد نکردم و می دونم مخاطبان همانند سابق از این کم کاریهام خرده می گیرند.اما این بار تاخیرم از سر مشغله های درسی و کاری نیست بلکه مسافر بودم، مسافری به قلب یقین.وقتی قطعیت رفتن به خونه خدا را از همسرم شنیدم، نمیدونستم واقعا چه حسی دارم.مدام از خودم می پرسیدم واقعا من لیاقت رفتن به این سفر را دارم.قبل از راهی شدن، مدام توجه ام به کسانی بود که به حج رفته بودند و اطرافیانش منتظر تغییر در حالات و ظواهرشان بودند.عده ای تا خبر رفتنمان (من و همسرم و مادر همسرم) را شنیدند گفتند:خوشا به سعادتتان که در جوانی میرین.عده ای هم می گفتند:حالا چه عجله ایه.حالا حالا وقت است.
برای خودم این سفر آغاز تولدی دوباره بود.نمی خوام اقرار کنم و مثل خیلی ها تو بوق و کرنا کنم که اگه آدم اونجا بره ال میشه و کن و یکون میشه.اما مطئنم فقط یک نقطه مشترک تو همه آدمایی که اونجا می رن هست و اون اظهار بندگی و شرمندگیه.شرمندگی از این همه لطفی که نمی بینی .از این همه نعمتهایی که به دلیل مسائل کوچک از زندگی حذفشون می کنی.
ادامه مطلب
